+95.4.1+ - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:58
اینقد ک امروز خوابیدم..نباید میخوابیدم...بعد سحر یعنی ساعتای پنج... تا ساعت یازده و پنج دقیقه..بیدار شدم استراحت و نماز، ساعت دو و رب دوباره خوابیدم تا یرب شیش...الانم سرم میترکه... بعد از ماجرای حامد دیگه از محدثه خبری ندارم... تو تلگرام میببنم انلاینه ولی باهاش چیزی نمیگم...خیلی گرسنمه... پنشمبم ت...
+95.4.3+ - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:58
درحال چایی خوردن میباشم..مامانم دراشپزخانه هست..باباقران میخواند.... صبح ساعت هشتو نیم کلاس تایین سطح زبان دارم..منو الهه و عارفه... موسسه ایران..هیچی نخوندم...فقط به امید یاری خدا میرم...دلم روشنه.... یه خونه شیک پیدا کردیم فک کنم بدردمون وبخوره..مامان ک خیلی ازش تعریف میکرد... خواب دارم ولی با اله...
+95.4.4+ - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:58
شب قدره...دلم گرفته... باورم نمیشه حامد واسم کامنت گذاشته.. ..هنوزم سایش بالا سرمه...
+95.4.7+ - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:58
یه بیس دقیقه ای میشه ک از مسجد سیدالشهدا اومدیم... کلی اشک ریختم ک خدایا کمکم کن،راه درست زندگی و بهم نشون بده... از امشب میخوام بنده خوب خدا باشم...به حق محمد،به حق علی... خدایا بلاکم نکنی..
+95.4.23+ - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:58
اونشب باخاله اینا نرفتیم و .. دیشب پارک ک باخاله فاطمه رفتیم خوب بود اما یهو دایی علیرضا زنگید سعیده بستریه و بیاین شما بخش زنانه...مام سری شاممون و خوردیم و رفتیم مامانو خاله رفتن بیمارستان نیم ساعت بعدش سعیده مرخص شد .. کلاس زبان تقریبا یکساعت پیش خوب بود غزل خیلی رو مخمه... تا استاد چیزی نمیگه مث...
95.8.14 - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:58
زنگ زدم واسه حنانه تا وختی که بهم میگه حوصله خوندنو ندارم یخورده جون بگیرم از چهارشنبس ک زیستو زبان میخونم اه خسته شدم کخ که داشته باشی میشینی و نصف پستای وبتو حذف میکنی.. × دلم مکالمه با تو میخواهد و بس
95.8.12 - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 7:18
بوی جدایی تلخ من و حامد ...
95.7.27 - تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:58
اینبار جدی جدی جدی مرد.... نامرده حامد... ولی ناگفته نمونه، حامد به ارزوش رسیدو مرد ، من به ارزوم نرسیدم چون مرد... خودشو کشت .... جزئیاتشو عصرین دخدرخالش بهم نمیگه ... حالم داغون... فارسی شعر حفظ مطالعاتو زیاد نخوندم...حااااااممممد جونی سخته نمیشه باور کرد ک رفتی.... گفتی تا اخرین غروب دنیا پیش منی...
95.7.26 - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 14:19
وااااییی بعد یه مدت اومدم با کلی حرف مامان قضیه حامدو فهمید خاک برسرم خونه مامانبزرگ بودیم شب، نور گوشی از زیر پتو میزد بیرون فک میکردم همه خابن..اما مامان اومد سمتم و منم گوشی و انداختم پایین و خودمو ب خاب زدم صب مامان بهم تیکه انداخت ک شبا زودتر بخاب تا روگوشی خابت نبره بیشعور ، بخدا حالم ایییقد ب...
95.5.13 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
الهه بیشعور اینستا رو دلیت کرد:/ اعصابم خووووورد دلم تننننننننگ رووووز دختررررررر فردا میریم نهبندان...عروسی دخدر دایی مامانم خوشالم ن بخاطر عروسی بخاطر اینکه میبینمشون دوتایی رو...
95.5.17 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
روزا ب خوبی میگذره...
95.5.20 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
دیگ حالم از هرچی مذکر هست بهم میپیچد :/ هیییشکی دوسم نداره یعنی هیشکیا...همش ادعاس.. هوووووف
95.5.24 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
رضا هم دستش شکست..بدجورم شکست.. حالو روز خوبی ندارم..........
95.5.25 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
امروز عالی بوووود صب با زهرا رفتیم ک باشگا بانوان پیدا کنیم اما ندیدیم... عصرم ک رفتیم دور زدیم بعدشم یه کیک خوشمزه.. امشب میخام با رضا چت بازی کنمممم.. خدایا شکرتتتتت
95.5.26 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
دلممم گرفته... اه نکبت عارفه اینا اولای شهریور میان نه.. حالم بهم میخووووووره تازه میخایم باهاشون بریم مزاااااار... حوصلم سر رفته.... دوباره نظرم نسبت به حااااااامد عوض شدددددد.... دیگه تصمیم گرفتم واسش کامنت نزارم..... رضاهم دیشب انلاین نشد ک باهاش چت کنم... دیگه میخام رابطمو با همه دوستام ببیندم.....
95.6.2 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
چتی با چاشنی عشق
95.6.8 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
تقریبا حس خوب
95.6.19 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 17:08
علی زیر پست اینستآم کامنت داد و انتقاد کرد و اولین چت مادوتا بود فقط در زمینه پستی ک گذاشتم دارم اماده مهرماه میشم خدابخیر کنه ازرضا خبری ندارم پنج شیش روزی میشه خودت مراقبش باش خدایاااا کمکم کننننن دلم دردددد داره _راستش نمیدونم اگ با رضا چت بکنم چی بهش بگم هااان خیلی مسئله مهمیه خو....

برچسب‌های مرتبط

cao 95 4 1 | articulo 95 6 2 | articulo 95 6 2o | art 95 6 2 |